خرید بک لینک
سلام ایشای عزیزونازنینم سلام عشقم

عزیزم مامان روببخش خیلی وقته هیچی برات ننوشتم

حسابی وقتم رو پرکردی عزیزم حسابی شیطون شدی هزار ماشاءالله یک لحظه جایی بند نیستی

خب نفسم بریم سر اصل مطلب همین الانه که بیداری بشی دیگه نمیزاری فدات بشم

از

وای بیدار شدی

فعلا بای

نیم ساعت بعد

نفسم داشتم مینوشتم دیدم تو اتاق صدات اومد وقتی اومدم بیدارشده بودی داشتی بازی میکردی

این صحنه رو دیدم ذوق مرگ شدم وای فدات بشم که اینقدر شیرینی الان بهت شیر دادم بعداز کلی ترفند دوباره خوابوندمت بلکه بتونم

خاطرات این چند ماه رو به صورت خلاصه برات بنویسم عسیسم

خب داشتم میگفتم

از پنج ماهگی دیگه تونستی بشینی همه تعجب میکردن

اخه خیلی زود بود ولی مگه این حرفها حالیت بود

هرچه میخوابوندمت زور میزدی بشینی هیچی دیگه ماهم تسلیم شدیم و نشوندیمت خخخخ

واما شش ماهگی دوجریان داشت یکی واکسنت وای وای وای یکی هم اولین غذا خوردنت الهی دردت بیفته بجونم

واکسنت رو چون خونه بابا بزرگ بودیم در مرکز بهداشت اونجا به عنوان مهمان بهت زدن چیزی نمونده بود

خودمم زیر گریه بزنم اینقدر دردت اومد وازته دل گریه میکردی واین مرواریدهای درشت یکی بعداز دیگری ازچشای خوشکلت می افتاد

که دیگه داشتم اتیش میگرفتم

مامان جون برعکس دو وچهار ماهگیت که اصلا اذیت نشدی شش ماهگی اذیتت کرد شب داغ شدی استامینوفن هم مرتب بهت میدادم ولی

موقع خواب تب کردی داشتم دیونه میشدم

اونشب تا صبح بیدار بودم مرتب با دستمال نمناک صورت ودست وپاهای کوچولوت رو خنک میکردم

مامان وبابام میگفتن بخواب ماهم هستیم نمیذاریم تبش زیاد بشه ولی مگه میتونستم بخوابم

توهم که خواب بودی نفسم وای از دیدنت سیر نمیشدم بانگاه کردنت ایمان پیدا کردم که فرشته ها وجود دارن

واقعا مثل فرشته ها شده بودی نیست تب داشتی صورتت گل انداخته بود لبهات دوبرابر قرمزتر شده بود موهات مثل شب سیاه وصورتت هم مهتابی بود

اندازه یه بالش کوچولو بودی دست وپاهای کوچولو وای دردت بیفته به جونم

صبح حالت خوب شد ولی تا چند رو بهونه گیر شده بودی جای یکی از واکسنهات گره بسته بود که بعد از مدتی نموند

البته گفتن طبیعیه

واما اولین غذا خوردنت ،اشی کوچولوی عزیرم دیگه کم کم بزرگ شده بودی و

خیلی چیزا رو میفهمیدی مگه جرات داشتیم جلو چشمت چیزی بخوریم اینقدر نگاه میکردی

که کوفتمون میشد دیگه وقتش بود بهت غذا بدم اولین بار یه ذره فرنی رقیق برات درست کردم که

کلی کیف کردی و لی بلد نبودی بخوری خخخخ ولی کم کم یاد گرفتی الان تنوع غذات بیشتر شده.

هفت ماهگیت هم به همین صورت گذشت هر روز چیز تازه تری یاد میگرفتی و بیشتر دلبری میکردی

بابا که از سر کار برمیگشت براش ذوق میکردی بابایی هم که بیشتر از من دیونته عزیزم

یاد گرفتی بای بای کنی دست بزنی به کارتون توجه کنی وقتی برنامه کودک میده نگاه میکنی

اهنگ شاد میشنوی فوری شروع میکنی خودتو تکون میدی ومی رقصی

گوشی رو دستت میدیم فوری میچسبونی به گوشت اگه گوشی نباشه بگیم اشی جون الو فوری دستت رو میبری کنار گوشت وای فدات بشم

کنترل تلوزیون دستت بیفته به طرف تلوزیون میگیری البته بعداز کلی لیس زدن و خیس شدن کامل کنترل

از هفت ماهگی چهار دست وپا راه میری به هرچیزی برسی بهش دست میگیری بلند میشی

از پله بالا میری ولی نمیتونی پایین بیای

به من میگی مم به بابا میگی با بابابابا

نه ماهگی اولین مرواریدت رو دراوردی مامان جون برات اش دندونی پخت وبه همه همسایه ها دادیم

واما اتفاقات دیگر اینکه اسباب کشی کردیم وازکامیاران برای همیشه اومدیم سنندج

خاله دلی برگشت و اومده اینجا نی نی کوچولوش رو به دنیا بیاره فدای هردوشون بشم

واخر اینکه اه هرچند دوست ندارم بنویسم ولی گاهی بعضی اتفاقها می افته که تا سالها یاداوریش برای

ادم عذاب اوره :( مامان وبابای ایلیا کوچولو پسر دایی عزیزت از هم جدا شدن همه مون خیلی غصه خوردیم الان ایلیا جون با دایی هیوا مامان بزرگ و بابا بزرگ زندگی میکنه الهی فداشون بشم

برچسب: نویسنده: سپیده نجفی تاريخ: سه شنبه 20 مهر 1395 ساعت: 13:11

صفحه بندی